حق از آن توست امروز
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم ، چون دل دگر ندارم
دلهره ی رفتنت لذتِ سلام را از من گرفت
ای تجلّیِ خاطره های ماندگار!
از کودکی تا حال.
منِ من، اعتمادی به خویش نبرد
و میترسیدم
از شکستی باز، بر این قلبِ بیمار
ما میشوم آیا؟
دروغ! شاید این خود فاصله شد در ما
هر چند که میخی بود بر بودن هایمان
من بارها چشیده ام طعمِ رفتن را
تا آنجا که خود را بر جزیره ی تنهاییم
در گوشه ای رنجور اما سخت
یافته ام.
من خود را یافته ام اما چه سود
که تنها یافتم
...
و تو رفتی...
تو رفتی و میدانم بعد از تو خواهم ماند
که بار ها مانده ام زینسانو بودنت برگی شد اضافه بر این دفتره خاطره ها
آرش طالبیان (بر رفتنِ یک دوست)
بوی نم داردش این ردا
همه عمر
و خوشی تمام زنده بودنش شد
نه زندگانیش
پدرم
مادرم
بودن ها
و من
عاشقه هر نفس با خنکای سایه هاشان
هیهات که ذره ای عشق را بروزی باید
به اشارتی
نگاهی
لبخندی
به زبان بایدش سرود
چرا رسم نباشد ؟
آرش طالبیان
دستانش به سوی آسمان
و نظر به دلدار
با نوک پاهایش از گردش روزگار پیشی میگیرد
تا کمرنگ کند تمام بودنش را بر زمین
و میچرخد و میچرخاند
همه ی روزگارش را
زمان می ایستد
لبانش زمزمه میکند راز عشق را
و تمام لحظه های تلخ و شیرینش را
خداوندا
ببین!
ما بی تو هیچیم و تو بی ما پوچ
...
آرش طالبیان
پی نوشت: چند درخواست به صورت خصوصی، تقاضای حذف و یا تغییر جمله ی آخر رو داشه و به کفر استناد داده اند. باید بگم متاسفانه تغییرممکن نیست، لطفا عمیق بنگرید به جمله ها، تا اندیشه ی کفر نمایان نشود و یا حتی اگر نمایان شد ایمانتان را محک بزنید.

پاشو پاشو
یه گوشه از خاکُ بگیر
دنیا داره یخ میزنه
درخت سبز قصمون خشک شد و مُرد
خوبی تموم شده
لجن داره رو کُلّه سرزمینمون چتر میزنه
پدرم خسّه شده
داسِشو انداخته رو خاک
مادرم گریَش نمیاد
آخه چشمه ی آب چشاش تموم شده
بشنو
آسمون سُکوتش نمیاد
داره از عمقِ وجود داد میزنه
چی میگه؟
- خسته شدم خسته شدم
- نمیخوام به جای لک لک
- توپولف بغل کنم
- میخوام گریه کنم
- اونقده گریه کنم تا که سیل همتونُ ببره
- بزارین گریه کنم
هی هی!
ما تَوکّلمون به خداست
قراره یکیمون بیاد رو کُلّه زمین عدل بکنه
- اگه توو سِیله چشای من موندی، اون میاد
میدونم
تَوکّلم فرار شده از این همه درد سگی
دلم پر شده از دردِ همه
تو هم دردتو به من نگی به کی بگی
قصه های کودکی
اون همه خوبی بدی
بُخچه ی خوشگلشو بستُ رفت
تا بگه های آرشی، تو توی بد موقعی بزرگ شدی
...
آرش طالبیان
یکی از همین دیروزا بود که کفشامو لنگه به لنگه پوشیدم و عینکمُ گذاشتم تو جیبم.
دماغمو فِرت کشیدم بالا و کلّه رو عِینهو شتر مرغ راست کردم و گفتم:
هِی کاکولی!
پِیِ چی میگردی رو زمین؟
کی واسه مرگِ مگس عزا گرفته تا حالا؟
مگه نَه نِه گربه واسه ی گربه ی آخری دلش سوخت؟
مگه مرغه دلش رحم اومد واسه تخمه زوج، که زدش کنار و با افتخار داد زد و گفت: من 15 تا جوجه دارم.
یا پدرسگ واسه ماده سگه اشکش در افتاد که هفتا توله سگُ پس انداخت رو زمین.
بیخیال حاجی.
وقتشه پوست بندازی.
کِرمه با تمومِ کِرمیش، آخر پیله رو جِر داد و پروانه شد.
تخمه تو لجن قِل خورد و ماهی شد و دست و پا زد و قورباغه شد.
تو از یه حیوون کمتری؟
حوصلت سر رفته گیر دادی به خدا؟
که چی بشه؟
پیشه همه تو قَب قَبت باد بندازی که آره ما کارمون اینقده درسته که جز به خدا به کسی فُش نمیدیم.
آخره دستم جو گیر شی و شال و کلاه کنی بری مکّه
که چی شده!
آقا فِرتی خواب آقا رو دیده. بوسیده گذاشتتش کنار
خدا خرُ دید که شاخش نداد.
...
کاسه کوزتُ جمع کن کاکولی، کسی واسه حرفای صد من یه غازت کوفتم خورد نمیکنه.
عینکو بذار رو چشمت سوت بزن و راتُ برو
به کجا؟
راه خودش پیدا میشه تو فقط سوت بزن و از اینجا برو.
...
آرش طالبیان
داد نمیزد
هنجره اش خشن بود
این جسته ی باریکش بود که تاب کشیدن صدا را نداشت.
داد نمیزد و میگفت:
گندیده خواهم شد آخر
زیرا تنها تویی که میمانی ای گنداننده، ای بزرگوار
از خاک بلندم کردی و با آب جانم دادی
فرشته نشدم آخر
بمیرانم که خوب میدانم گندیدنم را
نگیر
بر من نگیر که تنها مانده ام اینجا
بر من نگیر که جایی نبود در من، بودنت را
بر من نگیر که می کُشم همه نسلم را، نه یکبار
که سیبِ گندیده می گنداند هزاران سیبِ گردش را
نه من، که تویی گنداننده، ای بزرگوار
وای بر سیب، وای بر من
همه از تو شروع شد ای سیب.
که فتادم
فتادم ز پا، آخر ای حافظ بخوان
بخوان
| مژده وصل تو کو، کز سر جان برخیزم | طایر قدسم و از دام جهان برخیزم | |
| به ولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی | از سر خواجگیِ کون و مکان برخیزم | |
| یا رب از ابر هدایت برسان بارانی | پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم | |
| بر سر تربت من با مِی و مطرب بنشین | تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم | |
| خیز و بالا بنما ای بُتِ شیرین حرکات | کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم | |
| گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کِش | تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم | |
| روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده | تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم |
آرش طالبیان
چُمباته زدیم بر افکارمان
دوازده ساعته تمام
تا به تماشا بنشینیم
بیداریه شب ها را
شب را
شب را ...
و تاریکی...
عاقبت حقیر شدند چشمانت
تا در جوابش به گِل نشینی
نور همان پنجره بود که ما بَستیم؟
...
آرش طالبیان
زیباترین ستایشها نثار آنی باد که کاستی هایم را میداند و باز هم دوستم دارد.
شریعتی
سیاهٍ سیاهم...
با زرد هماهنگم کن استاد
گاه حجم یک کلاغ، کُنتِراست یک تابلو را حفظ میکند...
پناهی